` جا مونده از شهداء

 
 


ذکرتعجیل فرج رمز نجات بشر است ما برآنیم که این ذکر جهانی گردد اللهم عجل لولیک الفرج

لبخند بزن برادر

لبخند بزن

برآمدگی گونه هایت توان آن را دارد که امید رفته را بازگرداند!

گاه قوسی کوچک ، می تواند معماری بنایی را نجات دهد...




:: برچسب‌ها: لبخند بزن برادر, معماری

نویسنده : جامونده از شهداء
تاریخ : ۱۳٩۳/٥/۱٢
داشت آب می خورد...

تک تیرانداز خودی را صدا زدم گفتم:

اوناهاش اونجاست! بزنش

اسلحه اش را برداشت نشانه گرفت نفسش را حبس کرد

و دستش رو گذاشت روی ماشه...

ولی ناگهان اسلحه اش را پایین آورد لحظه ای بعد دوباره نشانه گرفت و شلیک کرد

گفتم چرا بار اول نزدی؟

به آرامی گفت : داشت آب می خورد...




:: برچسب‌ها: تک تیرانداز

نویسنده : جامونده از شهداء
تاریخ : ۱۳٩۳/٥/۱٢
نادر شاه افشار

آورده اند : از نادر شاه افشار پرسیدند تا به حال از چیزی ترسیده ای؟

گفت :موقعی که به عنبات عالیات مشرف شده بودم توصیف تقوا و فضل

سید هاشم بحرانی را زیاد شنیده بودم و تصمیم گرفتم به خدمتش برسم.

به خدمت ایشان که رسیدم،آقا دو عدد تخته پوست گوسفند داشت.

یکی خود روی آن نشست و دیگری را زیر پای من انداخت.

عرض کردم حضرت آقا شما عجب همّت عالی دارید،

که از تمام وسایل دنیوی چشم پوشیده اید.

فرمود : نادر همّت شما بیشتر است!

که از تمام نعم آخرت صرف نظرکرده اید و به دنیا پرداخته اید.

از این کلام جدی چنان ترسیدم که حتی بدنم به رعشه و لرزش درآمد..




:: برچسب‌ها: نادر شاه افشار, سید هاشم بحرانی

نویسنده : جامونده از شهداء
تاریخ : ۱۳٩۳/٥/۱۱
شهید سید حسین علم الهدی

روزی وارد سپاه هویزه شدم که ثبت نام کنم کفشهام رو درآوردم

و داخل سالن شدم بعد از چند لحظه که برگشتم باران آمده بود

و زمین گل بود به یکی از برادران  که از آن سمت به این طرف

می آمد،گفتم : لطفا کفشهایم را بده.اما ایشان توجه نکرد!

بلافاصه دیدم یکی از پاسداران رفت و کفشهای مرا آورد.من خیلی ساده تشکر کردم.

بعد از چند لحضه اذان گفت و دیدم همان برادری که کفشهای مرا آورد امام جماعت است..

از بچه ها سوال کردم ایشان کیست؟

گفتند : او سید حسین علم الهدی فرمانده سپاه هویزه است...

به نقل از کتاب لحظه های آخر




:: برچسب‌ها: شهید سید حسین, علم الهدی

نویسنده : جامونده از شهداء
تاریخ : ۱۳٩۳/٥/۱۱
شهید احمد عبداللهی

یکی از همسایه ها کیسه زباله را خارج از وقت معین پشت در می گذاشت..

بطوری که زباله ها تا روز بعد در محل باقی می ماند.

احمد هر روز صبح زباله ها را به محل مناسبی منتقل میکرد.

این کار مدتی ادامه یافت تا اینکه همسایه ها متوجه شدند

و موضوع را به آن همسایه اطلاع دادند

وقتی همسایه با شرمندگی جهت عذرخواهی آمد

احمد خیلی عادی و صمیمی گفت :

اشکالی ندارد چیز مهمی نیست!

من که باید بروم،کیسه زباله را هم می برم...




:: برچسب‌ها: شهید احمد عبداللهی

نویسنده : جامونده از شهداء
تاریخ : ۱۳٩۳/٥/۱۱