آقا مهـدی باکـری در آیینه خاطرات

باران خیلی تندی می آمد، گفت : من میرم بیرون.

با لندکروز  شهرداری راه افتاد در شهر . نزدیکی های فرودگاه یک

حلبی آباد بود . رفت آنجا، در کوچه پس کوچه هایش پر از آب و گل وشل،

آب وسط کوچه صاف می رفت توی یکی از خونه ها. در خانه را که زد ،

پیرمردی آمد دم در . وشروع کرد به بد و بی راه گفتن به شهردار .

میگفت : آخه این چه شهرداریه که ما داریم ؟ نمیاد یه سری به ما بزنه

،ببینه چی می کشیم.

آقامهدی گفت : خیلی خب پدر جان . اشکال نداره. شما یه بیل به ما

بده، درستش می کنیم . پیرمرد گفت : برید بابا شما هام ! بیلم کجا

بود؟! رفت از یکی از همسایه ها بیل گرفت وتا نزدیکی های اذان صبح در

کوچه ، راه آب می کند ، آقای شهـــردار...

* * *

سر جلسه ، وقت نماز که می شد ، تعطیل می کرد تا بعد از نماز .

داشتند می رفتند اهواز ، اذان می گفتند.گفت : نماز اول وقت رو بخونیم

کنار جاده آب گرفته بود. رفتند جلوتر ، آب بود. آنقدر رفتند تا نماز اول وقت

گذشت. خندید و گفت:اومدیم ادای مومن ها رو دربیاریم ،نشد.

* * *

عملیات که شروع شد ، تازه فهمیدند صد کیلومتر از مرز را داده دست

نیروهای اهل سنت . بیشترشان هم محلی . در جلسه توجیهی هم

هیچ حرفی نزده بود . عین صد کیلومتر را حفظ کردند،با کمترین تلفات  و

خسارت . اگر قبل از عملیات می گفت ، خیلی ها مخالفت می کردند..


* * *

همه داشتند سوار قایق می شدند. می خواستند بروند عملیات. یکی از

بچه ها، چند ماهی دست کوموله ها اسیر بود . هنوز جای شکنجه روی

بدنش بود . وقتی سوار شد داد زد : پدرشون رو در میاریم . انتقام می

گیریم. تا شنید گفت : تو نمیخواد بیای.ما برای انتقام جایی نمی ریم.

* * *

از بس با آمبولانس این طرف و آن طرف رفته بود یکی از یخچال هایش

شکسته بود ، زنگ زد و پرسید : خسارت این یخچال چقدر میشه ؟

برای شما آقا مهدی هیچی! قطع کرد . معلوم بود از حرفش نارحت شده.

کلی التماس کرد تا قبول کند برود پیشش.

گفت : مگه بیت  مال من  و تو داره که این جوری حرف می زنی ؟

* * *

با او جلسه داشتند.همه را جمع کرد توی چادر و کالک منطقه را باز کرد و

شروع کرد صحبت کردن.یک کم حرف زد،صدایش قطع شد. اول نفهمیدند

چی شده ولی دقت که کردند دیدند از زور خستگی خوابش برده. چند

دقیقه همان طور ساکت نشستند تا یکم بخوابد.بیدار که شد.کلی عذر

خواهی کردو گفت : سه چهار روزی که میشه نخوابیدم!

/ 10 نظر / 13 بازدید
معتادین فیسبوک

ه زندگیم پوزخند نزن … من روزی کسی را داشتم که با تمام وجود صدایم میکرد “عشق” !

خاکدان

صدق در سینه هرکس که چراغ افروزد از دهانش نفس صبحدم اید بیرون خیلی عالی بود ممنون یا علی

suzan

کارگری خسته سکه ای از جیب جلیقه کهنه اش در آورد تا صدقه دهد، جمله ای روی صندوق دید و منصرف شد.... صدقه عمر را زیاد می کند!!

سادنا

سلام بزرگوار جالب بود التماس دعا

سادنا

چه کوتاه هست فاصله ظهر غدیر تا ظهر عاشورا! روز بالا رفتن دست علی تا روز بالا رفتن سر حسین! در این شبها اگر باران چشمایت فرو ریخت کویر قلب ما را هم دعا کن ...

خادم الشهدا

سلام چند مدتی وبلاگ و کاری که شروع کرده بودم رو نیمه کاره رها کردم ولی وقتی الان نظر شما رو دیدم برام انگیزه شد، یک بار دیگه به روشی که این بار استقبال بیشتری داشته باشه شروع کنم... ممنون از نظرتون التماس دعا

قاصدک گمنام

ای داغدار اصلیِ این روضه ها بیا صاحب عزای ماتم كرب و بلا بیا تنها امید خلق جهان! یابن فاطمه ای منتهای آرزوی اولیا بیا بالا گرفته ایم برایت دو دست را ای مرد مستجابِ قنوت دعا بیا فهمیده ایم با همه دنیا غریبه ایم دیگر به جان مادرت ای آشنا بیا از هیچ كس به جز تو نداریم انتظار بر دست های توست فقط چشم ما بیا هفته به هفته می گذرد با خیال تو پس لا اقل به حرمت خونِ خدا بیا بیش از هزار سال تو خون گریه كرده ای ای خون جگر ز غربت زینب بیا بیا عرضِ ارادتِ كمِ ما را قبول كن امسال هم محرم ما را قبول كن

خادم الشهدا1370

سلام علیکم و رحمت الله بسیار خوب و آموزنده و مفید... خدا قوتتان ان شاءالله که قلمتون مستدام باشه و ثابت قدم باشین توی راهی که قدم گذاشتین.. مارو از دعای خیرتون فراموش نکنید... راستی وب منم بیا... التماس دعای فرج شهادت نصیبت یازهراس

شهید علیرضا حجتی(خادم الشهدا)

رفته بودم سفرى، سمت ديار شهدا كه طوافى بكنم گرد مزار شهدا به اميدى كه دل خسته هوايى بخورد متبرك شود از گرد و غبار شهدا هر چه زد خنجر احساس به سرچشمه‏ ى چشم‏ شرمگينم كه نشد اشك، نثار شهدا خشكى چشم عطش خورده، از آنجاست كه من‏ آبيارى نشدم، فصل بهار شهدا چون نشد شمع كه سوزد دل سنگم شب عشق‏ كاش مى ‏شد كه شود سنگ مزار شهدا آخرين خط وصاياى دل من اين است‏ كه به خاكم بسپاريد كنار شهدا سلام ونور... فدای صفای سنگرتون التماس دعای فرج و شهادت