به نام خدای آن چوپان

مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت.

از چوپانی در آن حوالی پرسید: «چه کسی بر مرده های شما نماز می خواند؟»

چوپان گفت: «ما شخص خاصی را برای این کار نداریم؛ خودم نماز آنها را می خوانم».

مرد گفت: «خوب لطف کن نماز پدر مرا هم بخوان!»

چوپان مقابل جنازه ایستاد و چند جمله ای زمزمه کرد و گفت : «نمازش تمام شد!»

مرد که تعجب کرده بود گفت: این چه نمازی بود؟

چوپان گفت: بهترازاین بلد نبودم

مرد از روی ناچاری پدر را دفن کرد و رفت.

شب هنگام، در عالم رؤیا پدرش را دید که روزگار خوبی دارد.

از پدر پرسید: «چه شد که این گونه راحت و آسوده ای؟»

پدرش گفت: «هر چه دارم از دعای آن چوپان دارم!»

مرد، فردای آن روز به سراغ چوپان رفت و از او خواست تا بگوید در کنار جنازۀ پدرش چه کرده و چه دعایی خوانده؟

چوپان گفت: «وقتی کنار جنازه آمدم و ارتباطی میان من و خداوند برقرار شد،

با خدا گفتم : « خدایا اگر این مرد، امشب مهمان من بود، یک گوسفند برایش زمین می زدم.

حالا این مرد، امشب مهمان توست. ببینم تو با او چگونه رفتار می کنی؟.. »

به نام خدای آن چوپان... که قلب مهربان آن چوپان٬ قطره ای از اقیانوس بی کران عشق و محبت اوست.

/ 3 نظر / 16 بازدید
خانم منتظری

چه مطلب زیبایی.ممنون از اینکه مطالب صیقل دهنده ی روح رو در وبلاگتون میزارید.

علیرضا

باسلام بروز هستم با عنوان : از بازیگران مجازی تا بازی خوردگان حقیقی عفت و حیا در شبکه های اجتماعی به آدرس زیر : http://farhangeparvaz.blog.ir/1394/02/29/bazi1423423 باشتکر......... فرهنگ پرواز یاعلی ع